إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَآتَيْنَاهُ مِن كُلِّ شَيْءٍ سَبَبًا 84 الكهف

گفت‌وگو با دکتر محمدرضا بهشتی

1393/12/16

اسلام شهید بهشتی سراسر تعادل بود

مهمان دکتر محمدرضا بهشتی

عضو هیأت علمی دانشگاه تهران

سبب: دکتر مجتبی امیری عضو هیئت علمی دانشکده مدیریت دانشگاه تهران، در همایش بررسی آرا و اندیشه‌های شهید بهشتی در حوزه مدیریت، گفت‌وگویی را با محمدرضا بهشتی فرزند شهید بهشتی انجام داد و سؤالی را مطرح کرد که با توجه به نگاه عقلانی و خردورزانه شهید بهشتی در امور مدیریتی چه پاسخی می‌توان برای جامعه امروز ارائه داد. در ادامه می‌توانید مسئله دکتر امیری و پاسخ دکتر بهشتی را بخوانید:

 

دکتر امیری: برای سامان‌یافته‌تر شدن جامعه‌مان و برای اینکه مشکلات امروز به ویژه مشکلات معرفتی به تعبیر حکیم طوس مشکل امروز جامعه ما همین است، «همین دان که گر ما خرد داشتیم/ چنین روزگاری نمی‌داشتیم» از آن قرائت خردورزانه شهید بهشتی و نگاه خردورزانه ایشان چه دروسی می‌شود گرفت؟

دکتر محمدرضا بهشتی: سؤالی که آقای دکتر پرسیدند یک سؤال است اما به این آسانی قابل پاسخ دادن نیست تنها این را عرض کنم که ما نیاز داریم یک‌بار دیگر یک ارزیابی از آنچه به عنوان اندیشه دینی مطرح می‌شود داشته باشیم که در زمانه ما انسانی که بخواهد دیندارانه در زمانه ما زندگی کند و اقتضائات زمانه را به درستی بتواند دریابد و این مسائلی را که با آن روبرو است را نخواهد حل کند یا صورت‌مسئله را پاک کند یا با تحمیل چیزهایی که تحمیل‌پذیر نیست بخواهد به نحوی از این جاهایی که مواجه می‌شود با مسائل بخواهد به نحوی عبور کند، به نظر من نیاز به این داریم با رزیابی واقع‌بینانه خودمان به تفکر خودمان بپردازیم و من به نظرم حتی دریافت ما از آنچه درباره دین داریم می‌گوییم و به عنوان باورهای ما نسبت الگوها و اسوه‌های دینی ما مانند پیامبر و ائمه آنجاها هم داریم یک کار عجیب و غریب انجام می‌دهیم.

من تنها به تناسب کاری که پیش آمد و چند هزار صفحه‌ای در کلام متمرکز شدم در قرن دوم و سوم آنچه من دیدم ما به واقع حتی الگوها و اسوه‌های دین را نمی‌شناسیم برای اینکه آنچه را که می‌خواهیم می‌بینیم و گزینش می‌کنیم به تناسب خودمان و بعد هم یک چیزهایی به نظر من نباید در این تصویر باشد در حالی که قرار نیست ما تصویر را تعیین کنیم در حالی که قرار است بتوانیم واقع‌بینانه ببینیم و از آن یک بهره‌ای ببریم.

من درباره زندگی امام صادق به طور تصادفی متمرکز شدم، واقعاً در اینجا چند ساعتی می‌توانید تقسیمی از زندگی امام صادق (ع) داشته باشید که تعجب خواهید کرد چون ما این فرد را نمی‌شناسیم و اینکه من عرض می‌کنم شعار نیست از سر علاقه دینی‌ام نیست اینکه من مسلمان و شیعه هستم نیست به نظر من او را این‌گونه یافتم یک انسانی که هنر زیستن در شرایط بسیار دشوار اجتماعی را دارد بر خلاف آنکه شهرت دارد که امام صادق و امام باقر در دورانی بودند که بین بنی‌امیه و بنی‌عباس واقع شده بودند و مشکل‌ترین و پیچیده‌ترین مسائل را با خودی‌ها دارد که این عجیب است.

حال هم که فیلم و تلویزیون آمده است و مکافات بیشتر شده است امام رضا امام رضای منابر است، امام حسن، امام حسن مجالس و منابر است، بر خلاف آن چه که در عرصه تاریخی می‌توانیم وارد شویم ببینیم چه چیزهای آموختنی حتی در آنجا داریم، چه برسد به نوبت افرادی که در سطوح دیگری هستند، در آموزه‌های دینی ما یک دید منصفانه سالم دینی در مرحوم بهشتی می‌بینم که با این می‌شود دیندارانه زندگی کرد و می‌شود از هر طرف به افراط و تفریط هم رفت.

این جمله بهشت را به بها دهند و به بهانه ندهند ما کسی را داریم که درست عکس این را داشته است مرحوم خواجه عبدالله انصاری که می‌گوید بهشت را به بهانه دهند نه به بها، البته هرکدام از این صحبت‌ها در یک سطحی قابل توجیه است و اما آنکه معمولاً جامعه ما از این بفهمد که بهشت را به بهانه دهند نه به بها چگونه آدمی را به بار می‌آورد آدمی که خود را متعهد و ملتزم به عمل نمی‌بیند شناخت درست را لزومی نمی‌بیند که کسب کند چشمان را ببندیم سر بسپریم، خیلی جالب است این نگاه یک گونه افرادی را پرورش می‌دهد یک گونه جامعه را شکل می‌دهد یک گونه آینده را برای افراد رقم می‌زند و آن نگاه هم جور دیگری جامعه را رقم می‌زند.

به نظر می‌رسد که فارغ از رشته و شاخه تحصیلی است، به عنوان یک انسان که در جامعه داریم زندگی می‌کنیم به ویژه اگر علقه دینی داریم ضرورت دارد یک‌بار دیگر ببینیم چه می‌اندیشیمنداند و چه می‌گوییم و فرض کنیم که کسی بیرون منصف نه کسی که مغرضانه برخورد می‌کند، منصفانه ما را نگاه کند و بگوید این چیست یک پاسخ منصفانه برای خودمان داشته باشیم و هم برای دیگران داشته باشیم که این‌ها به ما نگاه می‌کنند که ما چه می‌گوییم گاهی اوقات بعضی از افراد وقتی سخن می‌گویند آدم احساس می‌کند که نوعی پریشانی در ذهن و آشفتگی دارد، وقتی من لوازم حرفم را نمی‌دانم این‌قدر محکم حرف می‌زنم، من اگر گفتم این را اینجا بگذاریم یک عالم مسئله است که این چیست اینجا کجا است و... وقتی من صورت‌مسئله را نمی‌دانم محکم حرف می‌زنم.

 به نظر من دو دسته افراد محکم حرف می‌زنند یا واصلانند که به آنچه باید رسیده‌اند یا صورت‌مسئله را نمی‌دانند بین این‌ها هرکسی باشد این‌طور نیست باید فکر کرد باید اندیشید باید تدبیر کرد، من متعجبم برخی این‌ها که جزء اولیات است گاهی در این تلاطم‌ها و هیاهوها و احساس‌ها و غلیان حوادث و عواطف گم می‌شود.

آنچه من از طریق مرحوم بهشتی با اسلام آشنا شدم من همه تعادل در این دیدم و هر چه به خودمان نگریستم عدم تعادل بود.

 

تعداد دیدگاه ها0